سفارش تبلیغ
صبا

92/12/11
5:17 عصر

الله کریم

بدست الهام بانـــو

نظافت‌‌چی ِ محل ِ کارم، یک جوان بیست ساله‎ی بنگلادشی است. پسر بسیار مودب و حرف‌گوش‌کنی است. همیشه هم کیفِ پولش پر است. طوریکه هروقت کسی بخواهد پولِ درشت خرد کند، سراغِ او را میگیرد. امروز میخواستم نهار سفارش بدهم. احتیاج به پولِ خرد داشتم. صدایش زدم و 100 درهمی را دادم و گفتم دو تا پنجاهی می‌خواهم. خندید و گفت امروز هیچ پولی ندارد. علتش را پرسیدم. گفت دیروز همه‌ی حقوقِ دوماه ِ اخیرش را برای خانواده اش در بنگلادش فرستاده است. بیشتر پرس‌وجو کردم، متوجه شدم هر دوماه حقوقش را جمع میکند و برای خانواده اش میفرستد. فرزندِ اول یک خانواده پنج نفری است و آمده به اینجا که کار کند و پول درآورد و همه ی آن را مستقیما برای خانواده اش بفرستد. گفتم:« آنها چیزی برای تو نگه میدارند که وقتی برگشتی کشورت یک سرمایه یا پس انداز داشته باشی؟» خندید و گفت:« آنها شش نفر هستند. همه‌اش تمام می‌شود. اصلا برای آنها آمده ام اینجا»

نتوانستم جلوی غمِ چهره ام بگیرم. گفتم:« یعنی برای خودت هیچی نمیخواهی؟ برای آینده ات برنامه ای نداری؟ نمیخواهی داماد شوی؟ بچه دار شوی؟»

خندید و به بالا نگاه کرد و گفت: « الله کریم!»

گفتم:« خدا کریم هست اما تو هم باید به فکر خودت باشی.» گفت:« همانکه بالاست ترتیب همه ی کارهایم را می دهد. فعلا خانواده ام محتاج هستند. خدا این کار را برایم جور کرده تا آنها محتاج نباشند. من هم خدا را دارم. چه احتیاجی به پول دارم» 

 

***

به اینهمه ایمان و ایثارش غبطه خوردم؛ و من فکر میکنم جوان هایی که برای رفاه خانواده شان از خوشی‌های جوانی‎شان میزنند و صادقانه تلاش می‎کنند و از خودگذشتگی، قابل تقدیر و ستایش هستند. از امروز، برای این نظافتچی یکجور دیگری احترام قائل هستم. جوری که شاید هزاران دکتر و مهندس آنچنان که او محترم است، نباشند.